تبليغاتX
معلم انقلاب - دکتر شریعتی

معلم انقلاب - دکتر شریعتی

فاطمه، فاطمه است

فاطمه فاطمه است  - شریعتی

اينک لحظه‌ وداع با علي (ع) ! چه دشوار است.اکنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد ” ام رافع ” بيايد ، وي خدمتکار پيغمبر(ص) بود. از او خواست که - اي کنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست ‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل کرد و سپس جامه‌ هاي نويي را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اکنون به ديدار او مي‌رود.

به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ‌اي گذشت و لحظاتي …
ناگهان از خانه شيون برخاست.

پلک‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج ، در خانه‌ علي خاموش شد و علي تنها ماند . با کودکانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن کند ، گورش را کسي نشناسد و … و علي چنين کرد.

اما کسي نمي ‌داند که چگونه؟ و هنوز نمي ‌داند کجا؟
در خانه‌اش؟ يا در بقيع ؟ معلوم نيست.
و کجاي بقيع ؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه .

 

دکتر علی شریعتی - کتاب فاطمه فاطمه است

منبع:تابناک

+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 11:15  توسط مصطفی   | 

 

               ماجرای دكتر شریعتی و شاگردش كه مامور شكنجه اش بود!

استاد (محمدتقی) شریعتی می گفت: علت این كه علی در بعضی موارد اشتباه می كند، این است كه در خارج تحصیل كرده،حوزه كه نبوده.یكی سؤال كرد: الآن كسی هست كه از دكتر علی بالاترباشد؟ استاد شریعتی گفت: ای بله (با تاكید): علی. سؤال كرد: كدام علی؟ گفت: سیدعلی خامنه ای،...دكتر معتقد بود، بیشتر كسانی كه با او مخالفند، اصلا او و كتابهایش را نمی شناسند. خود او نقل می كرد: در منا و عرفات كسی بود به من فحش می داد. به او گفتم: دكتر را می شناسی؟ گفت: نه. گفتم:...

 

"آینده"، سرویس فرهنگی: حاج حسین مزینانی از اقوام دكتر شریعتی و هم صحبت او در ایام حضور در روستای مزینان، خاطراتی بویژه از آخرین روز های حضور وی در این روستا بیان می كند كه شنیدن آن خالی از لطف نیست.

به علت نزدیكی سن، هم صحبت و انیس ایشان بوده ، بنا به گفته خودشان حدود هفت یا هشت سال كوچكتر از دكتر بود. دكتر هر گاه به مزینان می آمد، بخشی از اوقات خود را در كنار یكدیگر گذرانده و در روستا می گشتند و صحبت می كردند. ایشان با حافظه خوبی كه دارند خاطرات زیادی از دكتر در ذهن دارند. دكتر در اواخر زندگانی بیشتر به مزینان رفت و آمد داشته است و احتمالا در آنجا پنهان می شده است. ویژگی های بارز دكتر كه می توان به آن اشاره كرد و در جای جای این گفتگو به آن اشاره شده است، سادگی، بی تكلفی و آرامش دكتر است.

وی در بخشی از خاطراتش به پیام بهارستان می گوید:

یك استاد محمدی بود، یك بار آمد نشست، گفت: علی آقا تو الآن 300 تومن می گیری خانمت هم در آمد دارد، چه كار داری سر به سر این مردكه(منظورش شاه بود) گذاشته ای؟ دكتر گفت: چقدر از خدا ممنون بودم اگر كله تو بر سر من بود، راحت بودم. بعد كه رفت، گفت: خوب! من به این چه آدم چه بگویم؟

همیشه از امدادهای خداوند می گفت و اینكه خداوند اگر بخواهد كمك انسان می كند. می گفت: من در همان زندان كه هستم خدا كمك می كند.

خودش می گفت: در زندان بودم یكی از شاگردانم زندانبان بود. مرا می بردند برای بازجویی و به اصطلاح نصیحت می كردند كه ای دكتر بیا بساز. یكی از روزها وقتی زندان بودم سرهنگی آمد برای شكنجه، نگاه كرد به ما، دیدم رنگش زرد شد. بی حال شد. گفت: شما شریعتی نیستی؟ گفتم چرا. گفت: خاك بر سر من، من مامورم برای شكنجه شما، حالش بد شد. شبانه آمد پیش ما و گفت: آقای دكتر ما چه كار كنیم،  من را نصیحت كرد و گفت: می خواهم استعفا بدهم ولی تا شما باشی من هستم و سفارش مرا كرده بود. به من می گفت كه شما از كجا زندگی می كنی و در آمدت از كجاست؟ گفتم از ثروت پدرم. گفت: ما ثروت پدر شما را بررسی كردیم، چیزی ندارید. گفتم: شما نمی دانید ثروتم كجاست. تعجب كردند. بعد گفتم: ثروت پدر من قناعت است، دستم را كه دراز كردم باید پایم را جمع كنم. دستم را نگاه می دارم تا پایم آزاد شود. به هر حال هر جا می رفت یك آشنا پیدا می كرد.

حاج عبد الرضا حجازی، كی باور می كرد او ساواكی از كار در آید. ماه رمضان كفن می پوشید روبروی كاخ گلستان از شاه بد می گفت. می گفتند این آیت الله است. آدم عجیبی بود. نگو كه زیر پرده ساواكی است. ما می كُشتیم خودمان را كه پای منبرش باشیم . فلسفی هم آن جا می آمد. ولی در آن شرایط حجازی عجیب بود. به دكتر گفتم، حجازی خوب صحبت میكند. گفت: آری او و دیگران  همه خوب صحبت می كنند(با حالت تمسخر) ولی او(حجازی) خیلی صحبت می كند. خیلی ها را حجازی به كشتن داد.

 در حسینیه ارشاد دكتر منبر می رفت من چهار بار رفتم. تلویزیون مدار بسته بود. دكتر شریعتی در زیر زمین سخنرانی داشت. قضیه گوجه فرنگی را كه در خارج به شاه زده بودند، مطرح كرد، گفت: وقتی شخصیت یكی به اندازه یك گوجه فرنگی است، و یواشكی گفت: هر چند حیف از گوجه فرنگی! اسراف كردند گوجه فرنگی را.

در نشستها مسائل ظاهری را نداشت، وقتی صحبت می كرد در باب امر به معروف و نهی از منكر یا در باب اجتماع،  می گفت: چقدر خوب است  انسان وقتی مطلبی می گوید جواب بعدی را آماده داشته باشد. چقدر خوب است كه انسان بفهمد، فهم داشته باشد. تو آقایی تو سلطنتت را بكن چرا نوكر امریكا می شوی؟! آقای مردمت باش. من برای این احمق ناراحتم ( شاه را می گفت).

 

در ادامه این خاطرات آمده است:

 استاد (محمدتقی) شریعتی می گفت: علت این كه علی در بعضی موارد اشتباه می كند، این است كه در خارج تحصیل كرده است، در حوزه كه نبوده. من نشسته بودم یك نفر از استاد شریعتی سؤال كرد: الآن در حال حاضر كسی هست كه از دكتر علی بالاترباشد؟ استاد شریعتی گفت: ای بله (با تاكید): علی. سؤال كرد: كدام علی؟ گفت: سیدعلی خامنه ای، ایشان مرد ملایی است. در آن زمان این را گفت. 

...

دكتر معتقد بود، بیشتر كسانی كه با او مخالفند، اصلا او را و كتاب هایش را نمی شناسند. خود او نقل می كرد: در منا و عرفات كسی بود به من فحش می داد. خود دكتر می گفت: به او گفتم: دكتر را می شناسی؟ گفت: نه. گفتم: پس چرا بد می گویی؟ گفت: به من گفته اند و من می گویم. گفتم كسی را كه نمی شناسی چرا بد می گویی. دكترآدم حلیمی بود. به من گفت: وقتی انشاء الله به مكه می روی در باب مكان و ساختمان و ران مرغ و غذا صحبت نكن. آنچه اهمیت دارد این است كه  احتمال بدهیم جایی كه قدم می گذاریم، محمد، علی و فاطمه قدم گذاشته اند. جای پای یكی از این هاست. بعد از آن وقتی اعمالت را انجام دادی، كمی از جمعیت فاصله بگیر و عظمت را ببین از بالا نگاه كن. از او كتاب حَجَّش را سراغ گرفتم گفت: انشاء الله، برایت می فرستم. كه دیگر مهلت نیافت.

 منبع:‌پیام بهارستان دفتر نهم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 دی1389ساعت 22:33  توسط مصطفی   | 

                                                

دكتر علي شريعتي:

در جنگ تبوك ، پيغمبر خيلي كوشش داشت تا همه نيروي خود را به ميدان جنگ بفرستد، زيرا اين اولين بار بود كه مي خواست با امپراطوري روم بجنگد. يكي از اين پفيوزهاي مقدس مآب آمد و گفت كه: "بنده نمي آيم آقا!" حضرت، علتش را سئوال كرد، جواب داد: "راستش،من اين را اعتراف مي كنم كه در برابر چشمان ازرق دختران سفيدپوست خوشگل رومي، دلم تاب نمي آورد! مرا معاف بفرمائيد و بگذاريد دينم را نگهدارم!"... مي بينيم كه اين آدم! يك حرف درستي را چسبيده است چرا كه بالاخره فرنگ محل لغزش است و آدم بايد از آن پرهيز كند ، و پرهيز هم مي كند و در همان مدينه مي ماند و مي گويد كه شما كه دلتان قرص و محكم است برويد!؟... و براي فرار از مسئوليت اجتماعي، به در خر مقدسي مي زند، براي نفي جهاد ، به اخلاق تكيه مي كند. پيغمبر به قدري از اين رندي كثيف او نفرتش مي گيرد و به اندازه اي حقيرش مي بيند كه حتي به اينكه توبيخش كند يا مجبور به رفتن به جبهه اش نمايد، حاضر نمي شود و مي گويد بله، بمان و دين پفيوزيسم خودت را حفظ كن تا گند تقواي پليدت مجاهدان را نيالايد.

 

 منبع : وبلاگ یک فریب ساده کوچک

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر1389ساعت 21:13  توسط مصطفی   | 

علی شریعتی

دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی

در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر

 تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛

اول آنکه کچل بود، دوم

اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود-

اینکه در آن سن و سال، زن داشت.

 

!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می

گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه

زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

و تازه فهمیدم که :

 

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد

دیگران ابراز انزجار می کند که

 در خودش وجود دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 آذر1389ساعت 22:31  توسط مصطفی   | 

یک بار بخوانید عاشق می شوید

شریعتی

اندیشه  -  قسمت هایی از دعای عرفه امام حسین (ع) به قلم دکتر علی شریعتی

اگر به فرض که هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین (ع) نباشد , بعد آدم یک بار دعای عرفه بخواند, می شود به "حسین" ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟دیوانه اش نشود؟ آیا چنین چیزی امکان دارد؟ یک بار بخوانید، عاشق می شوید... 

حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.
حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.

پس
هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی .
هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.
هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!

من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟
خدایا!الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست.
خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت.
من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.

خدایا!
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.
و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.
در قضایت خیرم را بخواه.
و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.
آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.
و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.

پروردگار من!
من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.
و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.

خدایا!
به که واگذارم می کنی؟
به سوی که می فرستی ام؟
به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند.
یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟
من به سوی دیگران دست دراز کنم؟در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.
ای توشه و توان سختی هایم!

ای همدم تنهایی هایم!
ای فریاد رس غم وغصه هایم!
ای ولی نعمت هایم!

ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!
ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!
ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!
تو پناهگاه منی!

تو کهف منی!
تو مامن منی!
وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ...........
اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.
و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.
ای زنده!
ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.
ای آنکه :
با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.
و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.
ای آنکه:
در بیماری خواندمش و شفایم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.
در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.
در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنایم بخشید.
من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.
من آنم که به بدی همت گماشتم.
من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.
من آنم که غفلت کردم.
من آنم که پیمان بستم و شکستم.
من آنم که بد عهدی کردم .....
و ... اکنون باز گشته ام.
باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر ای خدای من!
ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.
ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.
معبود من!

اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.
آقای من!
بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.
نه ریسمانی که بدان بیاویزم.
و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.
چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!

انکار؟!
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟
خدای من!
خواندمت پاسخم گفتی.
از تو خواستم عطایم کردی.
به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.
به تو تکیه کردم نجاتم دادی.
به تو پناه آوردم کفایتم کردی.
خدایا!
از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.

از آستان مهرت نومیدمان مساز.
آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خویشت ما را مران.
ای خدای مهربان!
بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.
و جسم و دینم را سلامت بدار.
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.
و از آتش جهنم رهایم ساز.
خدای من!
اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.
و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.

یا رب! یا رب! یا رب!
خدای من!
این منم و پستی و فرو مایگی ام.
و این تویی با بزرگی و کرامتت.
از من این می سزد و از تو آن

" چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی."

خدای من!
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.

خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.
تو که اینقدر دلسوز منی!

خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.

خدای من!
مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.

خدای من!
چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.

یا رب! یا رب! یا رب!

منبع: سایت خبر آنلاین

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 10:38  توسط مصطفی   |